سعید به شاهنامه پیوست

0

*حمید برزویی

*هنرمند

سعید همکلاسی دوره دانشگاهم بود. در خوابگاه زیاد همدیگر را می‌دیدیم. سعید وقتی وارد دانشکده شد طراحی بلد بود. اساتید طراحی دانشکده روی کارش حرف نمی‌زدند. یعنی اگر یکی، دو باری هم چیزی گفتند توجهی به حرف‌هایشان نکرد. با آرامش و خیلی مسلط خط می‌گذاشت. یک بار در نقد کار یک طراح گفت : «تو خطهاش ترس هست!».

یک سال بعد با سعید خضایی، سعید ضامنی، مریم هاشم نژاد و روح الله کریمی در شرکت «آبنوس فیلم» مشغول گذراندن یک دوره سه ماهه انیمیشن شدیم. کار سعید با اختلاف از همه ما بهتر بود. بعد از او سعید ضامنی بود. این دو کارشان را زودتر تمام می‌کردند و با هم مسابقه تصویرسازی می‌گذاشتند. یک موضوع مشخص و روی آن کار می‌کردند. سعید تصویرساز خوبی هم بود و به اصطلاح آن موقع مانند خارجی‌ها کار می‌کرد.

روز آخر دوره آموزشی انیمیشن «بابک نکویی» که درباره «استوری برد» برایمان صحبت می‌کرد، پرسید: «سوالی ندارید؟» و ما چون تازه فهمیده بودیم استوری برد چیست، مبهوت بودیم. یکدفعه سعید پرسید: «حقوقمان چقدر است؟» بابک گفت: «نمی‌دانم از خانم شریفی بپرسید». سعید همان لحظه رفت سراغ خانم شریفی. خانم شریفی کمی من و من کرد و بالاخره گفت: «پنجاه هزار تومان». سعید گفت: «پنجاه هزار تومان؟!!!» خدافظ… و رفت! دیگر پشت سرش را هم نگاه نکرد. یعنی حتی به ما هم نگاه یا خدافظی نکرد.

آقای گرانمایه؛ کارگردان اصلی آبنوس فیلم بارها از طریق دوستان برای سعید پیغام فرستاد که برگردد تا صحبت کنند اما سعید هیچ توجهی نکرد.

چیز زیادی نگذشت که با یک سفارش تصویر سازی که «بهرام خائف» به او داده بود آمد اتاق سعید ضامنی. من هم آن‌جا بودم. سعید خضایی گیج بود و می‌گفت نمی‌داند چه کار کند. با سعید ضامنی نشستیم و برایش اتود زدیم. خوشش آمد. اتودها را برد که رویشان کار کند. اما نهایتا کاری کرد که هیچ ربطی به کارهای ما یا کارهای خودش هم نداشت. من اصلا از کارهایش خوشم نیامد اما خلاقانه بود. تمام توان طراحی اش را کنار گذاشته بود و با موس کار دیجیتال کرده بود! انگار از همان سن و سال تصمیم گرفته بود یک کار دیگه بکند و دلش را به توانایی‌هاش خوش نکند.

سال‌ها از دوران دانشگاه گذشته بود که پیجش را در اینستاگرام پیدا کردم. کارهایش جوری بود انگار که نمی‌تواند تمرکز کند و هر روز یک کار متفاوت از او می‌دیدم که هیچ‌کدام هم به نتیجه خوبی نرسیده بود. اما وقتی اولین کارهایش از مجموعه شاهنامه را دیدم حیرت کردم و فهمیدم داستان چه بود! تمام دغدغه‌هایش و چیزهایی که در کارای قبلی دنبالشان بود یا ذهنش را آشفته کرده بود در این مجموعه با هم جمع شده بود و کارهای منسجمی ساخته بود که در عین حال من را یاد خیلی آدم‌ها و فضاها می‌انداخت. از «محمد سیاه قلم» بگیر تا نقاشی قهوه خانه تا عجایب المخلوقات، تا کارهای قرون وسطایی تا «اردشیر محصص» و خیلی چیزهای دیگر که یادم نمی‌آید اما احساس می‌کنم قبلا آن‌ها را دیده‌ام. برای این‌که کارهایش را بهتر بفهمم تصمیم گرفتم شاهنامه را بخوانم و شروع هم کردم. اما حالا که رفت دیگه باید تمامش کنم. سعید به شاهنامه پیوست…

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.