مرور برچسب

داستانک

پیراهنِ آهاردار

*احسان فکا *نویسنده یقه‌اش چروک بود. ساعدش درد می‌کرد. لامپ شصت برای اتاق چهار در چهار  کم بود. چهارپایه زیر پایش می‌لرزید و شاهد، پسر زینت بدقولی می‌کرد و…

قرقی شاپر بریده

*احسان فکا *نویسنده ایستاده بود وسط میدان‌، همدان میدان زیاد داشت اما میدان میدان بود. وسط شهر که شش پسرش روبرویش ایستاده بودند. بوعلی، تختی، باباطاهر،…

بی‌تفنگ

*احسان فکا *نویسنده پنجاه هزار تومان برگرداندند. شاگرد اول دانشگاه شده بودم. تخفیف شهریه دادند شد پنجاه هزار تومان چک بانکی. از هفت سالگی تا به امروز برای خرید هر…

خانه‌‌ی ابری

*احسان فکا *نویسنده لنگ می‌زد. یک کیسه‌ سیاه‌پر در دست چپ داشت، یک کیسه سیاه‌پر در دست راست داشت. لنگ زدنش انگار از زانوی راست بود‌. صدای ماشین را در خیابانی…

در راه همدان

*احسان فکا *نویسنده می‌ترسید نگاه‌شان کند. به بیست کیلومتری همدان که می‌رسیدند، بینی جن‌ها انگار بودند. مدور و بلند بالا، دایره‌شان از پایین فراخ بود و به بالا…

زرد قناری

*احسان فکا *نویسنده ایستاد. با چراغ‌هایش‌چشم در چشم شد. دور چشمِ چراغ‌ها خاکی بود. دوده گرفته بود. مثل خود میرعلی که آب مروارید را عمل کرده بود، سه روز بعد لز…

درخت پاییزی

*احسان فکا *نویسنده بار نمی‌داد. دوستش نداشتند. نه ناصر و نه فخری نه بهرام که در و همسایه دایی صدایش می‌کردند.‌ نه مهری و نه مرضیه و نه شادی که شادی نه اسمش…