شیدایی یک شاعر

«میرهاشم میری» فعال فرهنگی از فعالیت‌های خود می‌گوید

0

*حسین زندی

*روزنامه‌نگار

«میر هاشم میری» از جمله نویسندگان و پژوهشگران همدانی است که در حوزه فرهنگ عامه این شهر پژوهش‌هایی انجام داده است. با وی گفت‌وگوی مفصلی انجام دادیم که در بخش نخست به زندگی شخصی او پرداخته شده است.

 

  • در کدام محله و در چه سالی متولد شدید؟

در محله نظر­بیک متولد شدم که به دلیل خاطرات بد، ترجیح می‌دهم به آن فکر نکنم و به زبان نیاورم. ما بچه‌های تخسی بودیم و بیکار بودمان در تابستان‌ها برای اهل محل و خانواده اسباب دردسر بود؛ بنابراین به «مکتب‌خانه هوشنگی» روبروی دبستان امیر‌کبیر در کوچه ‌شیب‌دار درسنگی، در «دامنه مصلی» می‌رفتیم. حداقل نصف روز خود را در آن‌جا گذرانده و نصف دیگر روز به قدری که باعث دردسر شود، انرژی نداشتیم. پس از پایان دوره ابتدایی به دلیل علاقه به شخصیت امیر‌کبیر، به دبیرستانی با همین نام رفتم که حالا ساختمان آن بازسازی و به دبیرستان شهید «حجه‌فروش» نام‌گذاری شده است.

 

  • در دوره ابتدایی، کتاب‌خواندن شما چطور بود؟

از کودکی شوق مطالعه در من ایجاد شده بود اما در مدرسه ما، تا سال پنجم ابتدایی کتاب‌خانه‌ای وجود نداشت. مطالعه من از جایی آغاز شد که معلم سوم دبستان من «حسین باختری» روزی با دادن یک مسئله ریاضی پیچیده‌ و وعده جایزه، ما را ترغیب به حل مسئله کرد. من و چند نفر از بچه‌ها در زمان معین، مسئله را درست حل کردیم و او به عنوان جایزه به ما مجله کیهان بچه‌ها داد. با سواد کمی که در حد سوم ابتدایی داشتم از خواندن این مجله خیلی لذت بردم و از هفته بعد مجله را آبونه شدم. پول روزانه ما یک قران و قیمت مجله پنج زار بود. آن زمان قدرت خرید با یک قران زیاد بود و با آن چیزهای متنوعی می‌شد خریداری کرد. خانواده توان خرید مجله برای من نداشت؛ بنابراین پول «توجیبی» پنج روز را جمع کرده تا بتوانم یکشنبه‌ها مجله را بخرم. وقتی به مقطع ششم دبستان رسیدیم، دو نفر از معلم‌های مدرسه به نام‌های «جعفر حصاری» و زنده‌یاد «احمد رجبعلی‌زاده» که معلمان زحمت‌کشی بودند؛ باعث ترغیب ما به ساخت کتاب‌خانه شدند. روزی آقای حصاری به کلاس ما آمد و راجع به ساخت کتاب‌خانه در مدرسه با ما صحبت کرد و پرسید چه کسانی حاضر به همکاری هستند؟ من و چند نفر نظر مثبت داشتیم که مشخص بود انتظار او هم همین چند نفر بود و استقبال زیادی کرد.

  • روند شکل‌گیری این کتاب‌خانه به چه صورت بود؟

با کمک معلم دیگری در مدرسه به نام زنده‌یاد «خلیل مهرپاک» که سعی داشت بچه‌ها را با تئاتر آشنا کند، نامه‌هایی چاپ و منتشر ‌کردیم و از دریافت‌کننده نامه، تقاضای اهدای کتاب به کتاب‌خانه مدرسه داشتیم. نامه‌ها برای ادارات شهر و بازاریان اهل فرهنگ فرستاده شد. سپس خیابان‌های شهر را بین ما ۱۲ نفر تقسیم کردند، آدرس‌ها را دادند و هر دو نفر را به یک خیابان فرستادند. آقای مهرپاک به من تأکید کرد تا کتاب نگرفته‌ام، بی‌خیال نشوم  بعضی‌ها سریع کتاب می‌دادند و بعضی‌ها طفره می‌رفتند یا امروز و فردا می‌کردند. هرطور شده به کمک این ۱۲ نفر و معلم‌ها، کتاب‌خانه‌ای در حدود هزار جلد ایجاد و سعی کردیم در مورد شرایط بردن کتاب تصمیم­گیری کنیم. چند نفر گفتند داوطلبان با اهدای یک جلد کتاب می­توانند عضو شوند و کتاب ببرند، اما ایده بهتری به ذهن ما رسید؛ داوطلبان بابت کرایه هر شب یک قران بپردازند و با پول‌های جمع شده، کتاب بخریم و در اختیار آنان قرار دهیم. همگی قبول کردند و به همین روال ادامه دادیم. تأسیس همین کتاب‌خانه باعث شد بسیاری از بچه­های آن مدرسه کتاب بخوانند. در سال  ۱۳۷۹ معلم‌های ابتدایی را در مقاله­ای با عنوان «خوبان سخت‌کوش» خلاصه کردم و دوران ابتدایی با همه زشتی­ها و زیبایی­ها تمام شد. مطلب در مجله­ای چاپ شد و از آقای محمدی درخواست کردم به تعداد کسانی که از آنان در مقاله نام بردم، به من مجله بدهد و کسانی که در قید حیات بودند، به خودشان و کسانی که از بین ما رفته بودند، به خانوادهایشان هدیه دادم.

  • چه زمانی به فکر چاپ کتاب­های خود افتادید؟

نه قبل و نه بعد از انقلاب به این فکر نبودم و تنها مطالب من در مجلات چاپ می­شد‌. هنگامی که «جواد محقق» سردبیر مجله رشد معلم شد، چند تکلیف بر عهده من گذاشت. صفحه­ای در روزنامه تحت عنوان «اشارات آشنا» باز کرده و در آن صفحه، بریده­هایی از کتاب­هایی با نثر کلاسیک که جنبه اخلاقی، تربیتی، اجتماعی و حتی رگه­ای از جنبه سیاسی و در هر شماره هفت الی ۱۰ مطلب که بستگی به حجم آن‌ها داشت، در یک یا دو صفحه در مجله چاپ می­شد. با توجه به این­که مجله ما ماه‌نامه بود، سه ماه در سال تعطیل بود و فعالیت ۹ ماهه داشت، «اشارات آشنا» در حدود ۳۰ شماره چاپ شد .سپس صفحه‌ای تحت عنوان «کتاب‌خانه معلم» باز شد که جنبه معرفی مطبوعاتی مناسب معلم­ها داشت. در همین صفحه، من مطلبی تحت عنوان معرفی و نقد کتاب­های مرجع در علوم انسانی داشتم که آن‌هم در حدود ۵۰ شماره چاپ شد. روزی مجله رشد نوجوان از من درخواست کرد چند متن از ادبیات فارسی کلاسیک را به زبان نوجوان در این مجله به چاپ برسانم.

  • به چه موضوعاتی پرداختید؟

برای خودم چند موضوع مانند تحمیدیه، مناجات، طنز، تربیت و سیاست تعریف کردم و در هر مطلب کتابی از شاخص­ترین‌های آن مسئله را به زبانی که نوجوانان متوجه شوند، معرفی کردم که در حدود ۱۵ شماره چاپ شد. تا این­که اداره‌کل فرهنگ و ارشاد اسلامی تصمیم به چاپ فصل‌نامه­ای با عنوان «فرهنگ همدان» گرفت که من عضو هیئت تحریریه و ویراستار آن بودم و چند مقاله و مصاحبه­ من با شخصیت­های برجسته استان مانند «علیرضا کمری» که ذهنیت بسیار حاضری در طبقه‌بندی علوم و مسائل داشت، مصاحبه با دکتر «پرویز اذکائی» و مصاحبه با «صادق آشورپور» در آن چاپ شد. اما به هیچ عنوان به فکر چاپ کتاب نبوده­ام.

  • نقش شما در انتشار «گاه‌نامه میلاد» چه بود؟

نقش من بررسی و نقد بعضی از آثار بود و سپس آثار نقدشده و پذیرفته‌شده توسط من و تعدادی از دوستان، مجوز نشر در آن گاه‌نامه پیدا می­کرد . از آن گاه‌نامه چهار شماره و سپس مجموعه‌ای از رباعیات با مشکلاتی در مدیریت وقت فرهنگ و ارشاد منتشر شد. از گاه‌نامه چهار و از آثار رباعی، مطالب من و آقای محقق را حذف کردند. در سال ۱۳۶۷ آقای محقق درخواست تعدادی از آثار و شعرهای من را کرد و کتاب «ترانه‌های انتظار» در آن زمان چاپ شد. بخش مورد علاقه من آثار رباعیات است، اما شامل غزل، شعر آزاد و مثنویات نیز هست که در سال ۱۳۶۸ با شش هزار تیراژ چاپ شد و به همین دلیل حق‌التحریر ۱۲ نسخه به من داده شد. یک‌صد جلد خریدیم و بین دوستان تقسیم کردیم. من از این کتاب حتی یک نسخه هم در دست نداشتم. در کانون بازنشستگان دو نسخه وجود داشت و من با رفت و آمد بسیار موفق شدم یک نسخه از آن را دریافت کنم. با آقای محقق تصمیم به اجرای طرحی برای بررسی تاریخ رباعی در همدان گرفتیم . بنابراین بیشتر وقت خود را صرف گردآوری و نوشتن رباعی کردیم که پس از سال‌ها به نتیجه رسیده است. روزی «جلال سحرخیز» مدیرکل وقت آموزش و پرورش به منزل ما آمد و پیشنهاد کار‌کردن روی طرح معلمان اهل قلم را داد. فراخوانی منتشر کردیم و با یاری آقایان «صدفی‌زاده» و «پویان‌خواه» مشغول به کار شدیم و مجموعه ارزشمندی بیرون آمد. هیچ وقت فکر نمی‌کردیم به این تعداد معلم اهل قلم و کثیرالاثر داشته باشیم .برای مثال آقای محقق حداقل ۳۰ اثر، زنده‌یاد «علی محمد شمیم» بیش از ۳۰ اثر و «مهین مجتهدی» بیش از ۱۵ اثر چاپ شده دارند و اگر آن پیشنهاد نبود و طرح اجرا نمی­شد، این مستند‌سازی نیز صورت نمی­گرفت. «کرم رضا پیریایی» استاندار وقت همدان در دهه ۹۰ در یک سخنرانی برای بازنشستگان قول غیرقابل اجرایی داد که: «ما بازنشستگان را به حال خود رها نخواهیم کرد» و با سازمان بازنشستگی به مدیریت آقای سمائی تماس گرفته بود و درخواست جمع‌آوری تجربه‌های بازنشستگان برای چاپ کتاب کرده بود .ملاقاتی با آقای مطرحی معاون استاندار داشتیم و وی راجع به خط و ربط صحبت کرد و به علت عجله آنان، سریع فراخوان دادیم و وقتی متوجه شدیم حجم کتاب به حدود ۳۰۰ صفحه رسیده، آن را به دست چاپ سپردیم.

  • ایده چاپ کتاب نام‌جاهای همدان چگونه شکل گرفت؟

جلسه‌ای در خصوص طرح تهیه «فرهنگ‌نامه همدان‌شناسی» برگزار کردند و از من دعوت شد در آن حضور داشته باشم. در آن جلسه چند محور مطرح شد و چون من از بچگی به کوچه‌گردی علاقه داشتم، گفتم: «می­توانید شناخت محله­های قدیمی همدان را نشر دهید» و استقبال بسیاری کردند. از من درخواست شد که مشغول شوم، اما درخواست را رد کردم و گفتم طرح را می­نویسم و به علاقه‌مندان دهید تا پیگیری کنند. اما روزی به خانه ما آمدند و تأکید کردند که خودم باید آن را انجام دهم .گویا آقای محقق گفته بودند باید به من فشار بیاورند تا کاری را انجام دهم. این موضوع را پیگیری کردم و استقبال زیادی از آن به­عمل آمد. حدود یک سال و نیم تهیه این کتاب خاطره انگیر طول کشید. اطلاعاتی از منابع اندک قدیمی استخراج کردم، اما نتیجه­ای نگرفتم. به سازمان نقشه‌برداری رفتم و راجع­ به نقشه همدان پرسیدم . نقشه هوایی مربوط به سال ۱۳۴۱ را در شش قسمت کپی گرفتند و به من دادن . آن هم نتیجه زیادی نداد و ناچار به گشتن در کوچه ها و محلات شدم. از پیر‌زن و پیر‌مردی مانند آقای باقری، احمدی و سرهنگ توکلی پرسیدم و یاداشت کردم. با بعضی‌ها صحبت می­کردیم که آلزایمر داشتند و با صحبت­های من خاطرات را به یاد می­آوردند. بیش از صد­ها کوچه در اطراف تپه هگمتانه پیدا کردم که حالا هیچ اثری از آن‌ها وجود ندارد. کوچه­ای در روبروی مسجد شالبافان به نام کوچه «چهل پله» وجود داشت، شمردیم و به ۳۸ پله رسیدیم. سپس متوجه شدیم آن را گرد کرده‌اند و چهل نیز، عدد کثرت است. آن‌جا مسکونی بود و چندین مسجد، کاروان‌سرا و راسته بازار داشت.چند کوچه ارمنی‌‌نشین بود و وقتی به مکان تاریخی تبدیل شد، همه آن زندگی از بین رفت. در خیلی از محلات دیگر چمن­ها که مرکز محل­ها بودند و کوچه‌های ورودی و خروجی داشتند، ویران شدند. کوچه ورودی آن را به چمن بالا دست و کوچه خروجی آن را به چمن پایین دست متصل می­کرد و بقیه کوچه‌ها بن­بست بودند. تمامی نیازمندی­های اهل محل مانند سلمانی، قصابی، نانوایی و برخی دیگر از اصناف در آن چمن ارائه می­شد و کسی برای رفع نیاز مجبور به رفتن به چمن محلات دیگر نبود. تعدادی جاهل و لوتی هم بودند که کار چندان خاصی نداشتند و فقط به طور نامحسوسی مراقب اهل محل بودند.

  • ویژگی مهم محلات همدان چه بود؟

همدان محلات «حیدری» و «نعمتی» داشت و آب محلات حیدری با محلات نعمتی در یک جوی نمی­رفت. برای مثال لوتی‌های محله جولان و امامزاده یحیی سالی یکی، دو بار دعوای شدیدی می­کردند. در عصر قاجار محلات را به قصد کنترل به حیدری و نعمتی تقسیم می­کردند و وقتی با خودشان می­جنگیدند، نظمی در کشور برقرار می­شد و دولت برای ایجاد نظم هزینه زیادی نمی­کرد. معماری دوران قاجار بسیار دورن‌گرا بود و هیچ پنجره­ای به بیرون نداشت اما در دوران پهلوی که محلات باز­تر شده بودند، معماری برون‌گرا شکل گرفت و خانه‌ها به کوچه پنجره داشتند.

بن­بست‌ها نیز پر پیچ و خم بود و این پیچ و خم جنبه دفاعی برای اهل محل در برابر قشون بیگانه داشت. «تپه پیسا» به «تپه اروس‌باقه» شهرت دارد زیرا دورانی روس‌ها در جنگ جهانی اول در آن اردو داشتند و مستقر بودند. مردم باید طوری معماری را انجام دهند که توانایی دفاع از خود را داشته باشند.

  • البته خیلی از این محلات بعد‌ها از بین رفتند…

بله، در سال ۱۳۰۷ شهرداری همدان با مهندس «کارل فریش» آلمانی قرار­دادی بست و میدان اصلی امام را به شش خیابان منتهی ساختند و این ارتباط خیلی از محلات را از بین برد. برای مثال کوچه «چشمه‌تازی نظربیک» مستقیم به کوچه «فراش‌باشی» پای مصلا متصل می­شد و با کشیدن خیابان شهدا این اتصال قطع شد. طرحی که من از این معماری داشتم باعث علاقه­مندی زیاد من به این موضوع شد و برای آن یک­سال و نیم محتوا جمع‌آوری کردم.  با پیرمرد ۸۵ ساله‌ای مصاحبه می­کردم که در کوچه «عنابیان» قدیم در بالای تپه هگمتانه بزرگ شده بود. کوچه عنابیان از قسمت «لیجه ارامنه» شروع شده در سراسر تپه پیچ خورده و تا پیروادی کشیده می­شد. آن‌جا قبرستانی بود و مسجد داخل کوچه‌ای بود. درون آن «قبرستان بقعه پیروادی» که ساختمانی خشت و گلی به طول و عرض ۳ متر در ۳ متر بود، وجود داشت. «پیروادی» حکیم یا عارفی بوده که در آن ساختمان دفن شده و اسمش به پیروادی مانده است. از آن پیرمرد پرسیدم: «چرا به این کوچه عنابیان گفته می­شود»؟ گفت: «در گذشته در تمامی خانه­های این کوچه درخت عنابی وجود داشت. مکتب‌خانه­ای در این کوچه وجود داشت که ملا‌باجی خشنی آن را می­گرداند. زیبا­ترین درخت عناب که درشت­ترین و خوش‌رنگ­ترین عناب‌ها را می­داد در این مکتب‌خانه بود». با اشک‌ریختن و بغض می­گفت: «هنگامی که در آن مکتب نشسته بودیم و ملا‌باجی با چوبش ما را آموزش می­داد، تمامی حواس ما به آن عناب‌‌های درشت آن درخت زیبا بود، اما از ترس ملا‌باجی جرأت نزدیک شدن به آن نداشتیم». متاسفانه آن زمان دستگاه ضبط نداشتم تا خاطراتی که تعریف می­کردند را ضبط کنم و زنده نگه‌دارم.

ادامه دارد…

تحریر: رها رضاپور

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.